آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم

آب در کوزه
مادرم داشت خیاطی می کرد. دور و برش پر شد از تکه های پارچه.
مادرم هنگام خیاطی عینک می زدند تا بتواند نخ را راحت تر در سوزن چرخ خیاطی بکند. اما همیشه نیازی به عینک ندارد. هر از گاهی آن را بر می دارد و گوشه ای می گذارد. مادرم هر از گاهی سری به آشپزخانه هم می زند.
چندی نگذشت که همه جا را برای چیزی می گشت. گفتم : دنبال چه می گردی؟ گفت : عینک. جلو رفتم و عینک را از سرش در آورده و روی چشم او گذاشتم.
مادرم گفت : آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم.
رفت با عینک برچشم نخ را در سوزن کرد.

مرگ یک بار شیون یک بار

مرگ یک بار شیون یک بار
این را مادر بزرگم به دایی جان گفت. مادر بزرگ ادامه داد و گفت؛ چرا این دست آن دست می کنی؟ اگر می خواهی بپری خب بپر. همه را معطل خودت کردی.
دایی جان گفت؛ آخر آب خیلی سرد است.
عمو جان از پشت به او نزدیک شد او را به داخل برکه عمیق رود انداخت. دایی جان در آب غوطه خورد و بالا آمد. کمی لرزید و چند لحظه بعد شروع به شنا و بازی کرد. خیلی به او خوش می گذشت.
آدم ترسو هزار بار می میرد. یک بار دل به دریا بزن و خیال خودت و همگی را راحت کن.
این را مادر بزرگم در حالی که می خندید به ما گفت.

گویی سر می برد

اتومبیل چنان از کنار ما با سرعت سرسام آور و بوق ممتد گذشت که مادرم گفت : مثل اینکه سر می‌برد.
آخر در قدیم وقتی دشمن را شکست داده و سر فرمانده را می بریدند با یک سوار و اسب چست و چالاک سر و خبر را به پایتخت اعزام می کردند تا هرچه زودتر خبر پیروزی را و با شاهد و دلیل به شاه برسانند.
کمی جلوتر جاده تنگ می‌شود. سر پیچ و دهانه رودخانه و پل بود. باید سرعت را کم می کردیم. وقتی از پیچ گذشتیم. ترافیک سنگین تر از هر روز بود. وقتی آهسته آهسته به پل نزدیک شدیم. دیدیم تصادف شده است. چند اتومبیل به هم خورده بودند. جاده بسته شد. از دور اتومبیلی که سر می برد را دیدیم که به ستون پل خورده بود.

داستان های کوتاه

عاقل کند
جوان نگاهی به شالیزار کرد با خود اندیشید: شالی زرد است. رشد آن چنانی ندارد. چند روز از نشاء گذشته ولی هنوز رشدی ندارد.
به انبار رفت. گونی های کود شیمیایی را ورانداز کرد. شاید چاره کار است. گونی را به دوش کشید و به شالیزار رفت.
چند روز بعد بسیاری از شالی ها پوسیدند. عموی بزرگش را به شالیزار برد. عمو نگاهي کرد و گفت؛ کود زدی. جواب آره بود. عمو گفت : قبل از آن که نشاء جان بگیرد نباید کود می زدی. پیش از آن که کاری می کردی با من مثل امروز مشورت می کردی.

برگ های کدو
بوته های کدو حلوایی همه باغ را گرفته بود حتی به سمت گوجه و بادمجان یورش برده و بر آن مسلط شده بود. جهت بوته های کدو را تغییر داده و با داس به جا برگها افتاد. زنش گفت: داری چه کار می کنی؟ بوته بی برگ محصول نمی دهد. مرد گفت کی گفته؟ امتحان می کنم.
آن سال بوته های کدو حلوایی خالی از هیچ بود. عاقل مشورت می گیرد و به علم و تجربه دیگران اعتنا می کند تا پشیمان به دنبال نداشته باشد. این را زنش هنگام جمع کردن بوته های بی کدو وفت.

سفر در مه

سفر در مه
اوایل تابستان سال 96 با خانواده براي ديدن پسر خاله به رامسر رفتیم. از شهر رشت تا رامسر حدود 120 کیلومتری فاصله که بیشتر وقت ها یک ساعت و نیم طول می کشد تا به مقصد برسیم. البته از آن جایی که همه شهرهای این مسیر به هم متصل و چند کیلومتری فاصله ندارد، گویی همیشه در یک شهر حرکت می کنیم. از این رو تغییرات محسوسی نیست و اگر تابلوهای شهرها نباشد از ورود و خروج یک شهر بی خبر می مانید.
از پلیس راه چابکسر می توان قله ایلمیلی را دید. تله کابین رامسر آن جا قرار دارد. تله کابین از کنار دریا تا نوک قله سرسبز کشیده شده و از روی جاده اصلی کناره می گذرد. ما از زیر تله کابین های در حرکت گذشتیم. یادم آمد یکی از تله کابین ها به سبب بازیگوشی جوان ها و تکانه ها شدید از کابل به طور ناقص جدا شده و چند نفر مجروح شدند. خدا به خیر کرد و کسی کشته نشده بود. این را در اخبار تلویزیون شنیده بودم. تله کابین در کنار اردوگاه هاي دانش آموزی سراسر کشور مانند اردوگاه میرزا کوچک خان جنگلی و شهید رجایی قرار دارد. واقعا خوش به حال دانش آموزانی که در این اردوگاه ها می آیند.
رامسر واقعا عروس شهرهای شمالی است. باغات مرکبات و دریا و کوه که آن چنان به هم نزدیک است که گویی دست در دست هم داده اند تا بهشت زمینی را برای ما بسازند.
از بلوار زیبای معلم و هتل زیبا و جذاب و تاریخی رامسر به سمت رمک و فرودگاه رامسر رفتیم. پسر خاله و زنش در کنار دو کندوج که سیلو شالی برنج است منتظر ما بودند. با آن که این جا دیگر شالیزاری نیست ولی هنوز این سیلوها حفظ شده اند.
در خانه غیر از پسر خاله و زنش، خاله و شوهر خاله و دیگران بودند. تصمیم گرفته شد ناهار و کباب را برداشته و از خانه به کنار صفا رود در مسیر جاده جنگلی جواهرده برویم.
همه به سرعت و اشتیاق آماده شدند. سه اتومبیل در مسیر به حرکت در آمد. از بازار آخوند محله به سمت سه راهی فلسطین حرکت کردیم. از کنار امامزاده آسید محمد گذشته وارد جاده جواهرده شدیم. جاده دو بانده بود و ماشین ها از جلو و کنار ما عبور می کردند.
در سمت راست کوه و درختان سبز جنگلی و در سمت چپ رودخانه و دره قرار داشت. البته کوه پر درخت جنگلی در آن سوی دره بر زیبایی آن می افزود. ده دقیقه در جاده نبودیم که پسر خاله توقف کرد. شمار چندی دکه با انواع مرکبات به ويژه پرتقال کوهی و هم چنین چیزهای بسیار در این توقف گاه بود. در روی تابلو نام مکان آب معدن نوشته شده بود.
هنوز پیاده نشده بودیم. زمزمه حرکت به سمت جواهرده به میان آمد. پسر خاله گفت آب معدن خیلی شلوغ است. با نگاهی به اتومبیل های مختلف و آنهایی که به سمت رود می رفتند این را حدس زد.
دوباره حرکت اتومبیل ها به سمت بالا ادامه یافت. از میان درختانی عبور کردیم که شاخه های هم جاده را چون سایبانی در بر گرفته و انوار خورشید اجازه عبور نمی داد.
از کنار آبشاری گذشتیم که دکه ها و مردم سرگرم تفریح و سرگرمی و خرید و عکاسی بودند.
هنوز از جنگل انبوه نگذشته بودیم که از روی شاخه های درختان قطرات باران بر شیشه اتومبیل ریخت. کمی جلوتر کم کم مه پدیدار شد. هوا بس خنک بود و خبری از هوای گرم و شرجی و مرطوب رامسر نبود.
آهسته از داخل مه غلیظ پیش می رفتیم. اتومبیل های زیادی در جاده در حال حرکت بود. من اولین بار این مسیر را طی می کردم. شاید در کودکی آمده باشم اما چیزی به خاطر ندارم.
وقتي از جنگل عبور کردیم مه و باران کم شد. کوهستانی سرسبز و خانه زیبا و جذاب و اعیانی از دور دیده می شود. از چند پیچ به آهستگی عبور کردیم. از کنار می توان پیچ جاده که چون ماری دور کوه ها حلقه زده را دید.
هنوز وارد جواهرده نشده بودیم. البته از میان چند روستا گذشتیم که نمی توان آن را روستا نامید. اصلا شباهتی به روستای معمولی ندارد.
در بالای قله های سر سبز مه در حال رقص بود و بالا و پایین می رفت. همین که از پیچ روستایی گذشتیم خود را در مه دیدیم. مه در حقیقت همان ابرها است. ما در میان مه و ابر به سمت جواهرده می رفتیم. در برخی از مواقع به سختی می توانستیم چیزی یا کسی را ببینیم. حرکت در میان ابرها تازگی و زیبایی خودش را دارد همراه با کمی ترس و دلهره دلنشین.
باد به همان سرعت که ابر و مه را به سمت ما آورد آن را دور کرد. مه گاه به سو کوه و گاه به سمت دره می رفت. پسر خاله می گفت رقص مه.
به جواهرده رسیدیم. مبلغی به عنوان ورودی می گرفتند. جالب است برای رفتن به یک روستا ورودی می گیرند. البته ما ندادیم چون مهمان جواهرده ایها بودیم. شوهر خاله یک خانه ارثی پدری داشت. جواهرده واقعا جواهری در کوهستان شمال است. زیر قله سماموس قرار دارد که از دشت های گیلان از همین نزدیکی کوچصفهان و لولمان هم قابل رؤیت و دیدن است. خيلی برای فتح قله به جواهرده می آیند.
از کنار آبعلی عبور کرده و به سمت

ضرب المثل چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی


چرا عاقل کند کاری

پیرمردی با پیراهنی خون آلود در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بيمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید. بچه را ماشین  زد و فرار کرد.

 بلافاصله پرستار گفت: این بچه نیاز به عمل دارد باید پولش را پرداخت کنید.

 پیرمرد با نگاهی تعجب آمیز پرسید: اما من پولی ندارم. خواهش می کنم عملش کنید. من هرجور شده پول را تا شب برای شما می آورم.

 پرستار گفت: با دکتری که قرار است  بچه را عمل کند صحبت کنید. اگر او قبول کرد ما آماده عمل می شویم.

پیرمرد پيش دكتر رفت در حالی که بچه را در کنار پرستار روی برانکارد گذاشته بود. دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد که در گوشه دیگر روی برانکارد افتاده بود و خونریزی شدیدی داشت گفت: این قانون بیمارستان است. باید پول قبل از عمل پرداخت شود

صبح روز بعد… همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید

 

ضرب المثل آب ریخته نذر امامزاده

 

مریم نزد دوستش ناهید رفت و گفت: امروز می خواهم زودتر بروم. به سرویس مدرسه بگو من رفتم و منتظر نماند. ناهید سری تکان داد. وقتی زنگ پایان را زدند، ناهید از مدرسه خارج شد. مریم خیلی وقت بود که رفته بود. او از معلم اجازه گرفت و یک ربع قبل از مدرسه خارج شد. ناهید در اتومبیل به اطراف نگاه می کرد. ناگهان چشمش به مریم افتاد که با یک پسری در خیابان قدم می زد. پسرک آشنا نبود. به بچه ها گفت: مریم با آن پسر غریبه چه می کند؟ بچه ها همه تعجب کردند. هر کسی چیزی گفت: از مریم بعید است. عجب همه ما را دور زد. پس کار مهمش این بود. برخی ها خندیدند و برخی دیگر ناراحت شدند.

فردا در مدرسه همه از مریم می گفتند. پچ پچ ها و درگوشی ها تمامی نداشت. همین که مریم به آنها نزدیک می شد، درگوشی ها و نجواها تمام می شد. مریم بی تفاوت از کنارشان می گذشت ولی می دانست که چیزی است که دیگران نمی خواهند او بداند یا بشنود.

عصر آن روز، ناهید از کنار بیمارستان منطقه خودشان می گذشت که مریم را با آن پسر دید. جلو رفت و سلام و احوال پرسی کردند. مریم رو به ناهید کرد و گفت: این محمد پسر عموی من است که از شهرستان آمده است. مادرش چند روزی در این بیمارستان بستری است. دیروز ساعت ملاقات بود و من با اجازه از خانم معلم آمدم تا به عیادت زن عمویم بروم. پسر عموی من در راه مرا دید و با هم به ملاقات زن عمو آمدیم.

ناهید سرافکنده با خود می گفت: عجب! چرا زود قضاوت کردم. آبروی مریم را بین همکلاسی ها بردم. خودش خبر ندارد که چه حرف ها پشت سرش نزدیم

 

خانم خانم ها

ردم او را خانم صدا می کنند. در خانه عشرت خانم است؛ اما در شناسنامه اش خانم عشرت خانم است؛ یعنی یک خانم پیش اسم و یکی هم پس از آن. این به معنای آن است که خانزاده است؛ البته این را می شود از عنوانی که برای پدرش در شناسنامه آمده است، فهمید: آقا جواد خان. 

با آن که شیرین نود سالگی اش را رد کرده است - بزنم به تخته، ما شاء الله، چشم نخورد ان شاء الله- هنوز شق و رق است و خودش نه تنها کارهایش را انجام می دهد، بلکه حتی یک خانواده چند نفره را می گرداند. خودش با آن که نوکر و رعیت داشته است و در آشپزخانه جز آشپزی آنها را ندیده است ‌‌؛ اما خودش واقعا یک آشپز به تمام معنا است. می گوید: فقط نگاه کردم و دیدم و یاد گرفتم. در ولایت ایشان هنوز دست پخت عشرت خانم سر زبان ها است. پدر بزرگم با آن که در سربازی به قول خودش سررشته دار یعنی مسوول آشپزی و آشپزخانه بود، گاه به مزاح و شوخی می گوید : من فقط به خاطر دست پختش با او ازدواج کردم.
با آن که با یک کنیز به عنوان جهازسری به خانه شوهر آمده است، ولی هرگز کار کردن در خانه و شوهرداری را عار ندانسته است. البته کار بیرونی را هرگز خوش نداشته است و چون مادرش طلعت خانم، هنوز هم آفتاب و مهتاب روی ماهش را ندیده است. همیشه سر سجاده برای همه یکایک با اسم دعا می کند و عاقبت به خیری طلب می کند.
عکس های جوانی اش اگر هم نبود، همین قد رعنای امروزش خود گواه خوش اندامی او است. دست هایش سپید چون برف، نرم چون پر قوهای سپید دریاها و دلش واقعا دریایی است. هنوز موهای جو گندمی پرپشت عشرت خانم نشان از زیبایی بی نظیر او در جوانی دارد.
وقتی در مجلسی وارد می‌شود چنان ابهت دارد که همه نا خواسته در برابرش به تعظیم قیام می کنند. راه رفتن او چنان است که عروسی گام بر می دارد. لقمه های کوچک را به آهستگی می خورد و در استکان های کوچک چون ملکه مادر چای می نوشد. کم گو و گزیده گو است و در سخن درشت گو و تندگو نیست. جز سخن پاک و پاکیزه بر زبان نمی آورد.
با همه مهربان است و بر سفره هایش کم تر از بیست نفر از بچه و عروس و داماد و نوه نمی نشینند. سفره دار است و اجاق خانه اش همیشه روشن و سماورش در حال جوش و خروش.
خانم عشرت خانم بی برو و برگرد، یک مادر بزرگ نمونه است و همه اهل خانه و محل دوستش دارند و برایش احترام ویژه ای قائل هستند.

عشرت خانم زنی مؤمن و متقی به همان معنای خدا ترس است. همیشه از آتش جهنم تنش به لرزه و مور مور می افتد و می‌گوید : دور باد!
به نظرم از مار و عقرب دوزخ بیشتر وحشت دارد تا از آتش آن؛ چون مفهوم واقعی آتش را به علم بصیرت و شهود نمی داند ‌‌؛ اما ترس و وحشت از مار و عقرب را به خوبی درک می کند و می فهمد به همان معنای واقعی وحشت‌؛ چون وقتی ماری را می بیند، تنش به لرزش در آمده و مور مور می شود و کاملا معلوم است. اصلاً از مار بدش می آید از دیدنش به چندش می آید. چندش یعنی حالت اشمیزاز و تنفری که همیشه هم با آوا و نوای همراه است و تکانه شدید دارد و وقتی بدنش می لرزد و تکان می خورد می گوید: وووی و واییی..
آدم وقتی از چیزی بدش می آید سرش می آید. این مارها سیاه و هم زرد همیشه دور خانه اش پرسه می زنند و هر از گاهی از پله ها به ویژه حیاط خلوت پشتی که به باغ راه دارد بالا می آیند و در آنجا آفتاب می گیرند یا دنبال موش به انباری می روند. هر وقت بچه ها و بزرگ ترها در حلبی پشتی را باز می گذارند عشرت خانم به سرعت می رود و در را می بندد. از همین رو همیشه کشیک می کشد و نظاره گر است و اوضاع را تحت کنترل دارد که خدای نکرده در باز نماند. بزرگ ترها گمان می کنند برای ترس از دزد و دزدی است. از همین رو می گویند : حالا تو انباری چه چیز با ارزشی داری که دزد ببرد؟! در حالی که نمی دانند ترس از دزد و دزدی نیست، بلکه مار است که که عشرت خانم را به رقیب عتید تبدیل کرده که نامه اعمال همه را در دست دارد و کوچکترین حرکت از چشم تیزبین و تحلیل علمی رفتارشان دور نیست.
البته حق هم با عشرت خانم از شما چه پنهان خودم چند بار مارهای سیاه را حتی در دستشویی پشتی دیدم. خود عشرت خانم هم تعریف می کند با آن که در بسته بود یک مار سیاه در پشته چمباتمه زده بود. وقتی تعریف می‌کند چندش و وحشت و رعشه در اندام و آوا و نوا را با هم به نمایش می‌گذارد و واقعا ترس و وحشت و نگرانی را می توان در عشرت خانم دید. همان ترسی که از دوزخ و جهنم دارد و آشکارا در چهره و تنش و رفتار و گفتارش دیده می شود.
اگر عشرت خانم جزو بازرگانان یا محبان نیست و برای عشق به خدا یا رسیدن به بهشت عبادت نمی کند- البته ما جاهل و خدا خودش عالم - بی گمان عبادت عشرت خانم از ترس و وحشت مار و عقرب دوزخ است. عیبی هم نیست شما برای ترس عبادت کنید که اکثریت مردم هم این جور هستند و از ترس عبادت یا کاری می‌کنند و انذاری هستند. خدا در قرآن از سه نوع عبادت یاد می کند که شامل خوف و طمع و حب است. خوف از دوزخ و طمع به بهشت و محبت خدا که این سومی بر اساس آیه 8 سوره انسان ویژه مقربین و معصومین علیهم السلام است.
البته عشرت خانم غیر از مار و مولوم به تعبیر خودش و جهنم از یک چیز دیگر نیز وحشت دارد و آن هم جن و پری است. غیر از این که اسپند دود می کند برای دور کردن جن و پری اطراف خانه اش را با بوته های اسپند در حصار امنیت برده است و انصافاً هم مؤثر بوده است. البته مواظب است تا همیشه خدا چهار قل را بخواند و به خودش و پیرامون خود فوت کند و بدمد.
آدم وقتی اهل خدا و پیغمبر باشد به این چیزها غیبی و اسباب غیبی همانند اسباب ظاهری اعتقاد و اعتماد می کند. از همین رو اهل دعا و نماز و نیایش است و اگر توانش را داشت روزه هم می گرفت ولی چون واجب نیست و حرجی هم نیست از این واجب معاف است.
همیشه قبل از اذان صبح بیدار است. اگر شستنی باشد می شوید. البته ظروف شب است که دوباره بچه ها تا دیر وقت بیدار هستند و می خورند و می نوشند روی ظرف شویی یا حتی توی آن تلنبار می کنند یا روی میز غذاخوری رها می‌کنند. پس از آن تا صبح و طلوع خورشید روی مبل و راحتی می نشیند و جانمازش را روی میز چوبی کوچک عسلی پهن می کند و به عبادت و بندگی و نماز و نیایش می پردازد. برای یکایک زندگان و مردگان به اسم دعا می کند. برای مردگان خدا بیامرزی می دهد و طلب مغفرت می کند و برای زندگان سلامتی و عافیت و موفقیتی می طلبد و از خدا می خواهد چنان به بچه ها و نوادگان و نبیره ها از مال بدهد که دست نیاز به کسی دراز نکنند. به قول خودش لت و لیوی آنان پر پر باشد.
از اذکار و اوراد هر چه را که شنیده یا بچه ها گفته اند و از میزان ثواب و برکات آنها آگاه شده چیزی را کم نمی گذارد و همه را می گوید. صلوات بسیار می گوید و تسبیح می گرداند. البته توانایی و دانایی قرآن کریم را ندارد ‌‌؛ چه در کودکی به مدرسه نرفته است. با آن خانزاده بود مدرسه رضا شاهی را تحریم کرده بود. البته مادر مومن او در این نقش داشت و نمی گذاشت دختر بی حجاب به مدرسه برود. البته مکتب خانه رفت ولی به سبب بازیگوشی رها کرد و چیزی از الفبای خواندن و نوشتن نیاموخت و امروز حسرتش را می خورد. می گوید ملای داشتیم که ما بیشتر سر به سرش می گذاشتیم. دسته جمعی شعری می خواندیم به این مضمون که : با تو نشستیم خر شدیم آمیرزا. ما روز به روز بدتر شدیم آمیرزا.

خلیل منصوری:
ای ریش بریده میرزا. صحرا چریده میرزا.
همین شد که فرصت از دست رفت و سواد خواندن و نوشتن به کف نیاورد.. پس می نشیند و به صفحات قرآن و دعا می نگرد و دست به آن ها می کشد و به صورت و صلوات می فرستد. بقچه دارد که هر صبح باز می کند. صفحات نخست یک قرآن زرد و پاره پوره به قطع رحلی چاپ سنگی عصر قاجاری که گنجینه‌ای خانوادگی است. می گوید: آق داداش خان داده است. البته مرادش جعفر خان جعفری مدیر ثبت احوال هوسم و حومه است نه آق داداش بزرگ یعنی عباس خان که اسناد قدیمی انتقال اموال جواد خان از او به همین عنوان آق داداش یاد شده و در بین الهلالین عباس خان.
عشرت خانم نقل می کند - البته وقتی از برادرها یاد می کند حلقه اشکی بر گوشه چشمش می نشیند و حتی جاری بر گونه هایش چون دری غلتان می چکد. چکه هایی که یاد زینب کبری و برادرش شهیدش در کربلا است. - جعفر خان به من گفت : عشرت خانم تو که سواد خواندن و نوشتن نداری صفحات این قرآن را نگاه کن و دست به آن بکش و به صورت بکش و صلوات بفرست. من از آن زمان این کار را می کنم. البته بخشی از آن قرآن مندرس و صفحاتی که دست می کشد درباره طلسمات و دعا است.
عشرت خانم با بازیگوشی و ملا و میرزا آزاری از کور سواد هم محروم شد و امروز حسرت آن را دارد. اما شگفت این که همه دامادها و نوه ها و حتی پسرش آخوند و ملا شدند و دست تقدیر چنين بازی با در آورد. البته عشرت خانم به تبع مادر از آخوندها بیگانه نبود و حتی در کودکی و حال و حس بازیگوشی به تبع بزرگترها آخوندی را دعوت کرده و به منبر می فرستادند. می گوید : روزی سید بزرگواری را در کوچه دیدیم که خانه ما منبر می رفت. من و مهری آبجی و مهین آبجی و پلا خانم خواهر بزرگتر یعنی همان سکینه خانم او را به حیاط خانه دعوت کردیم. صندلی یا جعبه ای آورده و گفتیم برای ما روضه بخوان. سید نشست برای ما روضه خوانی کرد...

عشرت خانم زنی مؤمن و متقی به همان معنای خدا ترس است. همیشه از آتش جهنم تنش به لرزه و مور مور می افتد و می‌گوید : دور باد!
به نظرم از مار و عقرب دوزخ بیشتر وحشت دارد تا از آتش آن؛ چون مفهوم واقعی آتش را به علم بصیرت و شهود نمی داند ‌‌؛ اما ترس و وحشت از مار و عقرب را به خوبی درک می کند و می فهمد به همان معنای واقعی وحشت‌؛ چون وقتی ماری را می بیند، تنش به لرزش در آمده و مور مور می شود و کاملا معلوم است. اصلاً از مار بدش می آید از دیدنش به چندش می آید. چندش یعنی حالت اشمیزاز و تنفری که همیشه هم با آوا و نوای همراه است و تکانه شدید دارد و وقتی بدنش می لرزد و تکان می خورد می گوید: وووی و واییی..
آدم وقتی از چیزی بدش می آید سرش می آید. این مارها سیاه و هم زرد همیشه دور خانه اش پرسه می زنند و هر از گاهی از پله ها به ویژه حیاط خلوت پشتی که به باغ راه دارد بالا می آیند و در آنجا آفتاب می گیرند یا دنبال موش به انباری می روند. هر وقت بچه ها و بزرگ ترها در حلبی پشتی را باز می گذارند عشرت خانم به سرعت می رود و در را می بندد. از همین رو همیشه کشیک می کشد و نظاره گر است و اوضاع را تحت کنترل دارد که خدای نکرده در باز نماند. بزرگ ترها گمان می کنند برای ترس از دزد و دزدی است. از همین رو می گویند : حالا تو انباری چه چیز با ارزشی داری که دزد ببرد؟! در حالی که نمی دانند ترس از دزد و دزدی نیست، بلکه مار است که که عشرت خانم را به رقیب عتید تبدیل کرده که نامه اعمال همه را در دست دارد و کوچکترین حرکت از چشم تیزبین و تحلیل علمی رفتارشان دور نیست.
البته حق هم با عشرت خانم از شما چه پنهان خودم چند بار مارهای سیاه را حتی در دستشویی پشتی دیدم. خود عشرت خانم هم تعریف می کند با آن که در بسته بود یک مار سیاه در پشته چمباتمه زده بود. وقتی تعریف می‌کند چندش و وحشت و رعشه در اندام و آوا و نوا را با هم به نمایش می‌گذارد و واقعا ترس و وحشت و نگرانی را می توان در عشرت خانم دید. همان ترسی که از دوزخ و جهنم دارد و آشکارا در چهره و تنش و رفتار و گفتارش دیده می شود.
اگر عشرت خانم جزو بازرگانان یا محبان نیست و برای عشق به خدا یا رسیدن به بهشت عبادت نمی کند- البته ما جاهل و خدا خودش عالم - بی گمان عبادت عشرت خانم از ترس و وحشت مار و عقرب دوزخ است. عیبی هم نیست شما برای ترس عبادت کنید که اکثریت مردم هم این جور هستند و از ترس عبادت یا کاری می‌کنند و انذاری هستند. خدا در قرآن از سه نوع عبادت یاد می کند که شامل خوف و طمع و حب است. خوف از دوزخ و طمع به بهشت و محبت خدا که این سومی بر اساس آیه 8 سوره انسان ویژه مقربین و معصومین علیهم السلام است.
البته عشرت خانم غیر از مار و مولوم به تعبیر خودش و جهنم از یک چیز دیگر نیز وحشت دارد و آن هم جن و پری است. غیر از این که اسپند دود می کند برای دور کردن جن و پری اطراف خانه اش را با بوته های اسپند در حصار امنیت برده است و انصافاً هم مؤثر بوده است. البته مواظب است تا همیشه خدا چهار قل را بخواند و به خودش و پیرامون خود فوت کند و بدمد.
آدم وقتی اهل خدا و پیغمبر باشد به این چیزها غیبی و اسباب غیبی همانند اسباب ظاهری اعتقاد و اعتماد می کند. از همین رو اهل دعا و نماز و نیایش است و اگر توانش را داشت روزه هم می گرفت ولی چون واجب نیست و حرجی هم نیست از این واجب معاف است.
همیشه قبل از اذان صبح بیدار است. اگر شستنی باشد می شوید. البته ظروف شب است که دوباره بچه ها تا دیر وقت بیدار هستند و می خورند و می نوشند روی ظرف شویی یا حتی توی آن تلنبار می کنند یا روی میز غذاخوری رها می‌کنند. پس از آن تا صبح و طلوع خورشید روی مبل و راحتی می نشیند و جانمازش را روی میز چوبی کوچک عسلی پهن می کند و به عبادت و بندگی و نماز و نیایش می پردازد. برای یکایک زندگان و مردگان به اسم دعا می کند. برای مردگان خدا بیامرزی می دهد و طلب مغفرت می کند و برای زندگان سلامتی و عافیت و موفقیتی می طلبد و از خدا می خواهد چنان به بچه ها و نوادگان و نبیره ها از مال بدهد که دست نیاز به کسی دراز نکنند. به قول خودش لت و لیوی آنان پر پر باشد.
از اذکار و اوراد هر چه را که شنیده یا بچه ها گفته اند و از میزان ثواب و برکات آنها آگاه شده چیزی را کم نمی گذارد و همه را می گوید. صلوات بسیار می گوید و تسبیح می گرداند. البته توانایی و دانایی قرآن کریم را ندارد ‌‌؛ چه در کودکی به مدرسه نرفته است. با آن خانزاده بود مدرسه رضا شاهی را تحریم کرده بود. البته مادر مومن او در این نقش داشت و نمی گذاشت دختر بی حجاب به مدرسه برود. البته مکتب خانه رفت ولی به سبب بازیگوشی رها کرد و چیزی از الفبای خواندن و نوشتن نیاموخت و امروز حسرتش را می خورد. می گوید ملای داشتیم که ما بیشتر سر به سرش می گذاشتیم. دسته جمعی شعری می خواندیم به این مضمون که : با تو نشستیم خر شدیم آمیرزا. ما روز به روز بدتر شدیم آمیرزا.

عشرت خانم اهل سیاست است و نه تنها شخصیت های معروف دنیا را می شناسد بلکه دیدگاه و مواضع را می داند و هماره رصد می کند. از انور سادات و کارتر و ریگان و بوش پدر و پسر گرفته تا تاچر و دیوید کامرون تا حسن بکر و گورباچف و پوتین و اندیرا گاندی را می شناسد و همیشه اخبار را پی گیری می کند. البته اهل فیلم های خانوادگی و اجتماعی به ویژه کره ای است و گزافه نگفته باشیم سریال جومونگ را دست کم بیست باری از اول تا آخر دیده است و عاشق یانگوم و دیگر بازیگران کره ای است. از نظر عشرت خانم هیچ فیلم کره ای از نظر فیلم نامه و بازی و داستان و امور فنی فیلم در سطح جومونگ نیست و ارزش بارها دیدن را دارد.
عشرت خانم اصولا تمثل گرا است و در هر مسئله ای که ورود می کند یک تمثیل و داستانی واقعی در آستین دارد. از ضرب المثل و اشعار برای بیان مقصود خود به خوبی بهره می گیرد و با تقلید از دیگران و همذات پنداری چنان نقش بازی می کند که گویی شخص مخاطب خودش در مجلس است و از گوینده اصلی می شنود و حرکاتش را می بیند.
البته این خصوصیت ارثی از صحن سرا است؛ چرا که مهین خانم و مهری خانم و دیگران نیز این گونه است و همین طور به نسل جوان از برخی از پسران و دختران انتقال یافته است.

عشرت خانم از نظر شوهرش آغا زنی با تمام کمالات است. البته این عنوان آغا یا خانم آغا به همان معنی خانم است. ریشه آن مغولی است.
البته این واژه گاهی درباره خواجه های حرام سرا که خصی بودند به می رفت. خواجه به معنی سرور است مانند خان در ترکی مغولی.
شوهر عشرت خانم وقتی سر حال و رو به راه و خلقش تنگ نشده است همیشه در حال مدح و ثنا است.
آغا همیشه کنار دیگ غذا می نشیند و سعی می‌کند تا دیگران کمبودی نداشته باشند. غذای کمی می خورد. البته از لوازم اصلی غذایش خیار و بی خیار غذا از گلویش پایین نمی رود. لقمه های کوچک بر می دارد و بسیار آهسته و خاص غذا می‌خورد. گویی شاهزاده یا ملکه انگلیس غذا می خورد. برخی از بچه‌ها و نواده هایش متاثر از او هستند. روزی یکی از مسؤولان با دیدن غذا خوردن نوه اش گفت آیا از خاندان بزرگ و اعیان است یا خانزاده است یا نه؟