ضرب المثل آب ریخته نذر امامزاده
مریم نزد دوستش ناهید رفت و گفت: امروز می خواهم زودتر بروم. به سرویس مدرسه بگو من رفتم و منتظر نماند. ناهید سری تکان داد. وقتی زنگ پایان را زدند، ناهید از مدرسه خارج شد. مریم خیلی وقت بود که رفته بود. او از معلم اجازه گرفت و یک ربع قبل از مدرسه خارج شد. ناهید در اتومبیل به اطراف نگاه می کرد. ناگهان چشمش به مریم افتاد که با یک پسری در خیابان قدم می زد. پسرک آشنا نبود. به بچه ها گفت: مریم با آن پسر غریبه چه می کند؟ بچه ها همه تعجب کردند. هر کسی چیزی گفت: از مریم بعید است. عجب همه ما را دور زد. پس کار مهمش این بود. برخی ها خندیدند و برخی دیگر ناراحت شدند.
فردا در مدرسه همه از مریم می گفتند. پچ پچ ها و درگوشی ها تمامی نداشت. همین که مریم به آنها نزدیک می شد، درگوشی ها و نجواها تمام می شد. مریم بی تفاوت از کنارشان می گذشت ولی می دانست که چیزی است که دیگران نمی خواهند او بداند یا بشنود.
عصر آن روز، ناهید از کنار بیمارستان منطقه خودشان می گذشت که مریم را با آن پسر دید. جلو رفت و سلام و احوال پرسی کردند. مریم رو به ناهید کرد و گفت: این محمد پسر عموی من است که از شهرستان آمده است. مادرش چند روزی در این بیمارستان بستری است. دیروز ساعت ملاقات بود و من با اجازه از خانم معلم آمدم تا به عیادت زن عمویم بروم. پسر عموی من در راه مرا دید و با هم به ملاقات زن عمو آمدیم.
ناهید سرافکنده با خود می گفت: عجب! چرا زود قضاوت کردم. آبروی مریم را بین همکلاسی ها بردم. خودش خبر ندارد که چه حرف ها پشت سرش نزدیم