داستان های کوتاه
عاقل کند
جوان نگاهی به شالیزار کرد با خود اندیشید: شالی زرد است. رشد آن چنانی ندارد. چند روز از نشاء گذشته ولی هنوز رشدی ندارد.
به انبار رفت. گونی های کود شیمیایی را ورانداز کرد. شاید چاره کار است. گونی را به دوش کشید و به شالیزار رفت.
چند روز بعد بسیاری از شالی ها پوسیدند. عموی بزرگش را به شالیزار برد. عمو نگاهي کرد و گفت؛ کود زدی. جواب آره بود. عمو گفت : قبل از آن که نشاء جان بگیرد نباید کود می زدی. پیش از آن که کاری می کردی با من مثل امروز مشورت می کردی.
جوان نگاهی به شالیزار کرد با خود اندیشید: شالی زرد است. رشد آن چنانی ندارد. چند روز از نشاء گذشته ولی هنوز رشدی ندارد.
به انبار رفت. گونی های کود شیمیایی را ورانداز کرد. شاید چاره کار است. گونی را به دوش کشید و به شالیزار رفت.
چند روز بعد بسیاری از شالی ها پوسیدند. عموی بزرگش را به شالیزار برد. عمو نگاهي کرد و گفت؛ کود زدی. جواب آره بود. عمو گفت : قبل از آن که نشاء جان بگیرد نباید کود می زدی. پیش از آن که کاری می کردی با من مثل امروز مشورت می کردی.
برگ های کدو
بوته های کدو حلوایی همه باغ را گرفته بود حتی به سمت گوجه و بادمجان یورش برده و بر آن مسلط شده بود. جهت بوته های کدو را تغییر داده و با داس به جا برگها افتاد. زنش گفت: داری چه کار می کنی؟ بوته بی برگ محصول نمی دهد. مرد گفت کی گفته؟ امتحان می کنم.
آن سال بوته های کدو حلوایی خالی از هیچ بود. عاقل مشورت می گیرد و به علم و تجربه دیگران اعتنا می کند تا پشیمان به دنبال نداشته باشد. این را زنش هنگام جمع کردن بوته های بی کدو وفت.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۳۹۷ ساعت 11:17 توسط خلیل منصوری
|