تمایز علوم به موضوعات

علوم از یک دیگر متمایز هستند؛ اما چه چیزی عامل تمیز علمی از علم دیگر و جدایی آن دو می شود؟

  1. برخی گفته اند: تمایز علوم به اغراض آن است؛ این نظریه نادرست است؛ زیرا اغراض تابع مسایل هستند.
  2. برخی گفته  اند: تمایز علوم به موضوع مسایل آن علوم است؛ زیرا چنان که گفته شد: اغراض تابع مسایل هستند. پس باید سراغ مسایل هر علمی رفت. وقتی به سراغ مسایل هر علمی می رویم و  آن مسایل تحلیل می شود، در می یابیم که هر مساله ای دارای سه عنصر است که شامل موضوع و محمول و نسبت است. شکی نیست که نسبت نمی تواند عامل تمیز باشد؛ چون فرع مساله است نه اصل آن؛ اما این که تمایز به محمول باشد این نیز نادرست است؛‌زیرا محمول هم عرَضِی متّکيِ به موضوع است. بنابراین تنها موضوع در مساله می ماند که باید اصالت داشته باشد. بر این اساس باید گفت:  تمايز علوم به تمايز موضوعات آن است.

وقتی از فعل خدا سخن می گوییم آن علم الهی است؛‌چنان که از قول خدا سخن گفته شود آن علم الهی می شود. پس اگر بگوییم خدا چنین گفت یا چنین کرد سخن علم الهی است؛ زیرا موضوع آن فعل و قول خدا  است. پس در حوزه از قول خدا و در دانشگاه و علوم تجربی از فعل خدا سخن به میان می آید که هر دو علم الهی است.

بانک مرکزی یا دزد مرکزی

حجت‌الاسلام و المسلمین محسن اژه‌ای در یکصد و چهاردهمین نشست خبری قوه قضائیه در پاسخ به سؤالی در خصوص اظهارات احمد احمدی لاشکی نماینده مردم نوشهر و چالوس در نطق قبل از دستور چهارشنبه گذشته در مجلس و انتقادات ایشان از بانک مرکزی و اینکه این فرد اعلام کرده این بانک، بانک مرکزی نیست بلکه دزد مرکزی است اظهار داشت: من اینجا ننشسته‌ام که نسبت به هر کسی و یا هر مطلبی نظر بدهم؛ من این مطلب را نه شنیده‌ام و نه اطلاعی دارم.

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13960425001200

ردپای عشق : متن شعر و توضیح

چسبیده در کنج ستم، ویرانه های آرزو

خط خورده با دست سکوت، افسانه های آرزو

تاریخ سهم عشق را گویی به یغما برده است

گویی خیال زندگی در شهر رویا مرده است

تا زخم دلها چشمه ای از ردپای عشق شد

خاک عروج سبزه ها، نامی برای عشق شد

خورشید در زندان شب، در آب جاری شد. ببین!

تا مرگ ظلمتگاه، نور یک زخم کاری شد. ببین!

اول که عشق آسان نمود، حتی ریا هم سجده کرد

وقتی که مشکل شد وفا،  ترسید و خلف وعده کرد

اینجا تقاص عشق را تا بی نهایت می دهند

اینجا شفا را بی گُمان بعد از رضایت می دهند

معشوق اگر یکتا شود، دور عزا غافل شده

وقتی به دریا می رسی، محو سرا غافل شده

تا زخم دلها، چشمه ای از ردپای عشق شد

خاک عروج سبزه ها، نامی برای عشق شد

هر چند تا هفت آسمان، عشق آشنای مردم است

اما تمام عاشقی، در آسمان هشتم است

توضیح: این نماهنگ بر اساس متنی از حسن ابراهیم زاده درباره قدمگاه و وقایع آن ساخته و تدوین شده است. در این نماهنگ معجزاتی که در قدمگاه با حضور امام هشتم علی بن موسی الرضا(ع) تحقق یافته به نمایش گذاشته شده است.

شاید بتوان ربطی میان این داستان و قدمگاه یافت: دوستی می گفت: در دهه شصت خورشیدی و دوران طلبگی، و در سال های سخت آن زمان، کودکم نیازمند عمل جراحی شد. توسل به امام رضا(ع) جسته و نذری کردیم تا عمل جراحی با موفقیت انجام شود. پس از موفقیت عمل می بایست به نذر عمل می کردیم اما دست تنگ بودیم. آن روزها به سبب بازسازی خانه مبلغ دویست هزار تومان زیر قرض بودم و بر این باور بودم که اول قرض بعدا نذر. شبی خواب دیدم حرم امام رضا(ع) هستم. هشت سالی زیارت نرفته بودم. در خواب صحن جدید و سیمانی را دیدم.

روزی پس از گرفتن همان شهریه اندک ، نگاهی به پا کردم دیدم که جوراب ها  پاره است. پس جورابی ارزان قیمت خریده و به پا کردم. با خود گفتم : برای تبرک به حرم حضرت معصومه(ع) می روم. وقتی وارد حرم شدم. هوایی شده بودم. آن روز کسی تماس گرفت. سال قبل کاری برای آنان انجام داده بودم ولی انتظار نداشتم که مزد کارم را بدهند. می بایست به تهران برای گرفتن آن مبلغ می رفتم؛ ولی مبلغی برای رفتن نداشتم. خانه بودم که دوباره تماس گرفت. گفت: برای کاری به قم می آیم و میقاتی را جلوی حسینیه آیت الله مرعشی معین کردیم. آمد و ملاقاتی در میقات انجام شد. دست در جیب کرد و پاکتی در آورد. گمانم این بود که مبلغی حدود بیست تا سی تومان باشد. وقتی بازکردم دیدم چهارصد هزار تومان است. دویست تومان قرض را به سرعت دادم و به همسرم گفتم آمده مشهد باش برای برآورد نذر! اتوبوسی گرفته و حرکت کردیم.

وقتی به مشهد وارد شدیم همان ورودی و صحن جدید را دیدم در حالی که پیش از آن اصلا جز در خواب ندیده بودم. زیارت خوبی بود. چند روزی گذشت و قصد بازگشت کردم. به دفتری برای گرفتن بلیط قطار رفتم. خانمی آن جا بود. گفت بلیط ندارد. بازگشتم. مردمی را کنار ورودی مشهد الرضا دیدم که دور مردی حلقه زده بودند. جلو رفتم. فال بین بود و کارهای می کرد. مردم پول می دادند و آنان درد و مشکلات خود را عرضه می کردند و او جواب می داد. تعجب کردم مردمی که در کنار امام رضا(ع) دست به دامن دیگری زده و به  این دکان آمده بودند. دور شده از همان جا دست به سینه عرض ادبی کردم. در دلم افتاد بازگردم و دوباره سراغ بلیط را بگیرم. وارد شدم مردی پشت پیشخوان نشسته بود. تا درخواستم را مطرح کردم، پاسخ مثبت داد. سپس برگشت به زنی که در گوشه ای در حال خوردن بود نگاهی کرد و گفت: بیا برای آقا بلیط صادر کند. زن مرا شناخت سعی کرد خود را از چشمانم مخفی و نهان کند. بلیط را صادر کرد. برگشتم و در همان جا یاد قدمگاه افتادم و معجزات امام هشتم(ع)....

نماهنگ رد پای عشق

شعر : افشین عبداللهی

خواننده : حسام الدین سراج

متن فیلم نامه : حسن ابراهیم زاده

کارگردان : احمد رضا داوری

مدیر تصویربرداری: رسول احدی

http://www.aparat.com/v/s5Dg3/%D8%B1%D8%AF_%D9%BE%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87%3A%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%AC%28%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88_%D8%AF%D8%B1%DB%8C%29

داستان امام صادق(ع) و مرتاض هندی

 روزي امام صادق(ع) وارد مسجدي شدند و ديدند جمعيتي دور يک نفر جمع شده‌اند. پرسيدند: چه خبر است؟

گفتند: انسان عجيبي است و کارهاي خيلي فوق‌العاده‌اي انجام مي‌دهد و مردم او را تماشا مي‌کنند. حضرت جلو  رفتند تا ببينند او چه کار مي‌کند. هر کسي هر چه در دستش مي‌گرفت و به آن شخص نشان مي‌داد، مي‌گفت در دستش چيست. حضرت (ع) دستشان را بستند و جلو آوردند و گفتند: در دست من چيست؟

مرتاض هندی فكري كرد و در صورت حضرت نگاه کرد. دوباره نگاه كرد و پاسخی نداد.

امام پرسيد : چرا نمي‌گويي؟ نمي‌داني؟

گفت : مي‌دانم؛ تعجب مي‌کنم که شما چگونه به اين دسترسي پيدا کرده‌ايد؟

گفتند: چه مي‌بيني؟

گفت: آنچه در عالم بوده است، همه چيز سرجاي خودش است. در جزيره‌اي پرنده‌اي يک جفت تخم گذاشته بود كه يکي از آنها نيست. حتما در دست شما همان تخم پرنده است و من تعجب مي‌کنم شما با آن جزيره چه ارتباطي داشتيد و چگونه توانستيد آن تخم را از آنجا برداريد. حضرت دستشان را باز کردند و مردم ديدند درست است. بعد حضرت به او فرمودند: چه کار کردي که اين قدرت را پيدا کردي؟

گفت: بنا گذاشتم آنچه دلم مي‌خواهد، مخالفت کنم و من هر چه دلم خواست، مخالفت کردم.

امام فرمودند: دلت مي‌خواهد مسلمان شوي؟

گفت: نه.

فرمودند: بنا شد هر چه دلت نمي‌خواهد عمل کني.

آن شخص محکوم شد و بالاخره اسلام را به او عرضه کردند و مسلمان شد. بعد که مسلمان شد، ديگر نتوانست آن كارهاي عجيب را انجام دهد.

گفت: عجب کاري کرديم! آمديم دين حقي را پذيرفتيم و خداپرست شديم، آنچه را هم كه داشتيم، از دست داديم.

حضرت فرمودند: بله، تا به حال، مزد زحمت‌هايي را كه کشيده بودي خدا در همين دنيا مي‌داد، از اين به بعد هر چه زحمت بکشي، براي آخرتت ذخيره مي‌شود و نتيجه ابدي خواهد داشت. آيا به اين راضي هستي؟

گفت: اگر اين‌گونه است، راضي هستم. منظور اين است که خداي متعال در انسان چنان استعدادي قرار داده است كه مي‌تواند ورزشي کند و نتايجي هم از آن بگيرد؛ اما خدا انسان را نيافريده است که فقط بگويد در دست تو چيست.

( سخنرانی آيت‌الله مصباح یزدی (دام عزه) در همايش سراسري آسيب‌شناسي فرقه‌هاي نوظهور؛ قم؛ 5/8/89)

ازدواج با جن و ضعف جسمی

 حضرت آیت الله العظمی شیخ جعفر کاشف الغطاء نجفی یکی از اولیاء مقرب الهی بودند و از ایشان کرامات بسیاری مشاهده کرده اند که در کتب شرح حال علماء ذکر شده است . یکی از کرامت های شیرینی که از آن شخصیت بزرگ حکایت کرده اند ، به شرح ذیل می باشد .

زمانی که ایشان در لاهیجان اقامت داشتند شخصی خدمت آن بزرگوار آمد و عرض کرد : با شما صحبت خصوصی دارم که باید در خلوت بگویمم . شیخ نیز مجلس را خلوت نمودند . آن شخص گفت : من مردی هستم که دو زن دارم . روزی به صحرا رفتم و دختری در نهایت حسن و جمال را مشاهده کردم . از دیدار او در آن بیابان هراسان شدم و از او سؤال کردم که تو کیستی و در اینجا چه می کنی ؟ در جواب گفت : من از طایفه جن می باشم که عاشق تو گشته ام . از تو تقاضا دارم وقتی به خانه رفتی یک منزل جداگانه ای برایم مهیا کن و از زنان خود هم باید دوری کنی و با ایشان جماع نکنی . من نیز هر شب به نزد تو می آیم به شرط اینکه این راز را به هیچ کس نگوئی تا کسی غیر از من و تو از آن مطلع نشود و الا تو را هلاک خواهم ساخت !

بعد از دیدار آن پری زیبا چهره و دلربا ، به خانه آمدم و به دستور العمل او عمل کردم و از آن به بعد هر شب به نزد من می آید و بخاطر مقاربت با او ، ضعف و سستی سختی بر من عارض شده که نزدیک است بمیرم ! در ضمن آن پری اموال و ثروت بسیاری را برای من آورده است ! اکنون از شما که مرجع تقلید و نائب امام زمان (عج) می باشید تقاضا دارم علاجی برایم بفرمائید و مرا از این مهلکه نجات بخشید .

شیخ جعفر کاشف الغطاء دو رقعه نوشته و به آن مرد داده و فرمودند : یکی از آنها را بالای آن اموالی که آن جن آورده ، بگذار و رقعه ی دیگر را در دست بگیر و بر در خانه بنشین ، چون آن پری پیدا شد رقعه مرا به او نشان بده و بگو این رقعه را شیخ جعفر نوشته است .

آن مرد به فرموده ی شیخ عمل نمود . وقتی زن جنی طبق عادت هر شبش ظاهر شد ، آن مرد رقعه را نشان داد و گفت : این رقعه را شیخ جعفر نجفی نوشته است . پس از نشان دادن رقعه ، زن جنی جلو نیامد و در همانجا ایستاد . سپس به سراغ اموالی که آورده بود رفت تا آنها را برداشته و با خود ببرد . اما رقعه شیخ جعفر نجفی را روی آن اموال مشاهده نمود و گفت : اگر این رقعه ها را شیخ بزرگوار نمی نوشت ، هر آینه تو را به هلاکت می رساندم .

بعد از آن ، زن جنی ناپدید شد و دیگر هرگز به چشم آن مرد دیده نشد .

 منبع : تنکابنی ، محمد ، قصص العلماء ، ص 196