مرگ یک بار شیون یک بار
مرگ یک بار شیون یک بار
این را مادر بزرگم به دایی جان گفت. مادر بزرگ ادامه داد و گفت؛ چرا این دست آن دست می کنی؟ اگر می خواهی بپری خب بپر. همه را معطل خودت کردی.
دایی جان گفت؛ آخر آب خیلی سرد است.
عمو جان از پشت به او نزدیک شد او را به داخل برکه عمیق رود انداخت. دایی جان در آب غوطه خورد و بالا آمد. کمی لرزید و چند لحظه بعد شروع به شنا و بازی کرد. خیلی به او خوش می گذشت.
آدم ترسو هزار بار می میرد. یک بار دل به دریا بزن و خیال خودت و همگی را راحت کن.
این را مادر بزرگم در حالی که می خندید به ما گفت.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۳۹۷ ساعت 11:19 توسط خلیل منصوری
|