آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم
آب در کوزه
مادرم داشت خیاطی می کرد. دور و برش پر شد از تکه های پارچه.
مادرم هنگام خیاطی عینک می زدند تا بتواند نخ را راحت تر در سوزن چرخ خیاطی بکند. اما همیشه نیازی به عینک ندارد. هر از گاهی آن را بر می دارد و گوشه ای می گذارد. مادرم هر از گاهی سری به آشپزخانه هم می زند.
چندی نگذشت که همه جا را برای چیزی می گشت. گفتم : دنبال چه می گردی؟ گفت : عینک. جلو رفتم و عینک را از سرش در آورده و روی چشم او گذاشتم.
مادرم گفت : آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم.
رفت با عینک برچشم نخ را در سوزن کرد.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۳۹۷ ساعت 11:20 توسط خلیل منصوری
|