زمان بعد چهارم اجسام مادی
طبق نظريهٔ صدرالمتألهين زمان عبارت است از بُعد و امتدادي گذرا كه هر موجود جسماني علاوه بر ابعاد مكاني ناگذرا (طول و عرض و ضخامت) داراست؛ چرا که :
1. زمان امري ممتد و انقسامپذير، و به يك معنا از كليات است؛
2. زمان و حركت رابطهاي نزديك و ناگسستني دارند و هيچ حركتي بدون زمان تحقق نمييابد؛ چنانكه تحقق زمان بدون وجود نوعي حركت و دگرگوني پيوسته و تدريجي امكان ندارد. چه اينكه گذشت اجزاء پيدرپي زمان، خود نوعي دگرگوني تدريجي (حركت) براي شيء زماندار است؛
3. زمان و حركت از اعراض خارجيهٔ اشياء نیست، بلکه از عوارض تحليليه است. پس نمی توان براي آنها وجودي منحاز از وجود موضوعاتشان در نظر گرفت، بلكه تنها در ظرف تحليل ذهن است كه صفت و موصوف، و عارض و معروض از يكديگر انفكاك ميپذيرند وگرنه در ظرف خارج، بيش از يكي وجود ندارد؛
4. حركت اختصاص به اعراض ندارد، بلکه اصليترين حركات را بايد حركت در جوهر دانست؛ زيرا محال است چيزي كه در ذات خود امتدادي گذرا نداشته باشد، بهواسطهٔ امر ديگر متصف به كميت گذرا گردد؛ ازاينرو زمان را بايد مستقيماً به خود اجسام نسبت داد و آن را بُعد چهارمي براي آنها بهحساب آورد. البته بايد توجه داشت كه اصطلاح فلسفى «بُعد چهارم»، غير از اصطلاح فيزيكى آن در نظريهٔ اينشتين است؛
5. زمان، توأم با حركت جوهريهاي است كه عين وجود اجسام است و اختصاصي به حركات عَرضي ندارد؛
6. میان زمان و حركت، دوگانگي وجودي ندارند تا يكي را علت پيدايش ديگري بشماريم و اجسام را بهواسطهٔ حركت خارج از ذاتشان مرتبط با زمان بپنداريم تا جاي سؤال از كيفيت اين وساطت باشد، بلكه اجسام در ذات و جوهر خودشان، هم اتصاف حقيقي به حركت و دگرگوني دارند و هم اتصاف حقيقي به زمان و گذرايي، و همانگونه كه امتدادهاي مكاني چهرههايي از وجود آنهاست، امتداد زماني هم چهرهٔ ديگري از وجود آنها است؛
7. حركت از مفاهيم و مقولات ماهوي نيست، بلكه مفهومي است عقلي كه از نحوهٔ وجود ماديات انتزاع ميشود، چنانكه مفهوم ثَبات، از نحوهٔ وجود مجردات انتزاع ميگردد، و همانگونه كه ثَبات امري نيست كه در خارج عارض موجود مجرد و ثابت شود، حركت هم عَرض خارجي براي موجود مادي نيست، و ذهن انسان است كه وجود را به ذات و صفت، و عارض و معروض تحليل ميكند؛
8. زمان ظرف مستقلي از اشياء و پديدهها نيست كه وجود جداگانهاي داشته باشد و امور زماندار در آن بگنجد، بلكه همانند حجم اجسام، صفتي ذاتي و دروني براي آنهاست و طبعاً هر پديدهاي، زماني مخصوص به خود خواهد داشت كه از شئون وجودش بهشمار ميرود. نهايت اين است كه براي تعيين تقدم و تأخر آنها نسبت به يكديگر، بايد امتداد زماني طولانيتري را در نظر گرفت و با تطبيق زمانهاي ديگر بر آن، موقعيت زماني هريك را تعيين كرد، چنان که امتداد گذراي كل عالم جسماني، ملاك تعيين موقعيت زماني پديدههاي جزئي خواهد بود، چنانكه حجم كل عالم، مناط تعيين موقعيت مكاني پديدههاي جزئي است. از اينجا همزادي و همگامي زمان و مكان بهصورت روشنتري جلوه ميكند