X
تبلیغات
سماموس - سفر به روستای مرق و بابا افضل کاشانی

سماموس

اجتماعی

سفر به روستای مرق و بابا افضل کاشانی

به پیشنهاد دوست دخترم به روستای مرق رفتیم. از آن جایی که ویلایی در روستای سادیان یک کیلومتری روستای مرق داشتند، چند روزی را آن جا اطراق کردیم و از هوای پاک و خنک آن جا به وجد آمدیم و در میان گلستان و بوستان آن گردش کردیم و از گل های محمدی باقیمانده مقداری را چیده و خشک کردیم تا مزه چایی را تغییر دهد و طعم گل به آن دهد.

برای رسیدن به این روستا از همان کنار پلی که به راوند کاشان می رود، به سمت راست چرخیدیم، چون از شمال به جنوب می رفتیم، این مسیر ما بود. تابلوهای راهنمایی نشان می داد می بایست برای رسیدن به نیاسر، مشهد اردهال و برزک ( با تلفظ برزوک) از این راه می رفتیم. البته تابلویی برای روستای مرق و آرامگاه یکی از عرفا و شعرای به نام کاشانی نصب نشده بود؛ ظاهرا کمی کاشانی فراموش کرده بودند که برای مفاخر و نخبگان خود ارج و قرب بگذارند و راهنمایی برای آن نصب کنند. از آن جایی که از دوست دخترم دانسته بودیم که مسیر رسیدن به مرق و بابا افضل همان مسیر برزک است همان راه مشترک نیاسر و مشهد اردهال را در پیش گرفتیم.

چند کیلومتر نرفته به دو راهی رسیدیم و به جای این که راه راست را در پیش گیریم که تابلوی نیاسر و مشهد اردهال بود در مسیر چپ حرکت خود را ادامه دادیم. پیش از این به نیاسر و آبشارش رفته بودیم ؛ چنان که سال پیش هم سری به قمصر زده و از گلاب و گلاب گیری آن بهره بردیم.

مقداری که رفتیم سربالایی تند شد و از کنار تابلوی روستای بارونق گذشتیم تا این که به دو راهی دیگر رسیدیم. جالب این که این مسیر آسفالته تابلوی برای مرق نداشت. در سر دو راهی سمت راست به اسحاق آباد می رفت. سمت چپ را در پیش گرفتیم که یک کارخانه در سمت چپ در کنار رودخانه خشک فصلی اش دیده می شد. کمی جلوتر از سر بالایی که گذشتم یک تابلوی مرغداری بود. در آن جا بود که جاده دو قسمت می شد و سمت چپ به برزک و سمت راست به مرق می رفت. البته تابلوی که داشت نوشته بود آرامگاه بابا افضل و خبری از تابلو مرق نبود. کمی جلوتر به روستای سادیان رسیدیم که سر پیچ و سربالایی قرار داشت. جمعیتی در کنار مسجد و مزار آن بودند. مسجد بزرگی در دره قرار داشت با درخت توت بلند قامتی که به درخت سرو و گردوهای بزرگ هم تنه می زد. زیر آن یعنی پای درخت توب و مسجد جامع روستای سادیان، قنات آب خنکی بود که جان و روان را نوازش می داد. آب آن خیلی خوش مزه تر از آب لوله کشی بود که آهکی و کمی بدمزه بود و اصلا به درد چای گذاشتن نمی خورد. آب لوله کشی سادیان مانند آب قم قبل ازآن که آب دز بیاید می باشد.


مسیر مرق

کمی جلوتر در ویلایی رفتیم و اطراق نمودیم و سپس پیاده به سمت مرق رفتم. تا چشم کار می کرد، درخت گردو و بادام درختی بود. البته در لابلای این دو نوع میوه می توان درخت های توت و سیب و گلابی را هم دید. ولی به سختی دیگر درختان در این ناحیه یافت می شود.

روستای مرق بزرگ تر است و می تواند تنه به نیاسر بزند. خوبی مرق این است که کم تر شلوغ می شود و کم تر مردم از این همه زیبایی خبر دارند. همین باعث می شود که از درد سر و ترافیک سنگین نیاسر خبری نباشد. به نظرم همین خلوتی است که بلبل ها و کلاغ ها و زاغ ها را به وجد آورده و شبانگاهان حتی گرگان و روباه به بانگ می آورد.

صفای مردمان آن هنوز رنگ شهری نگرفته است و تعارف و همدلی و مهر و محبت ایشان دل نواز است. هر کسی می خواهد کمکی کند و مهری ورزد. کم تر دنبال سود و زیان دنیا هستند. درختان توت شیرین آن همه را به سفره می خواند و شهد شیرین آن کام را به شور می آورد. حتی زنان روستا ظرف و چادری می آورند تا شاخه بتکانی و توتی فرا آوری برای دیگرانی که در خانه بیتوته کرده اند حال بیرون آمدن ندارند.

آرامگاه بابا افضل بر سر بلندی در انتهای روستا قرار دارد. گویی دژی بوده است تا از تاراج غارت و چپاول در امان ماند. هر چند که بی مهری میراث فرهنگی بخش خانقاهی آن را خراب کرده و اتاقک ها و حجره های شاگردان عزلت نشین را از میان برده است، ولی هنوز زیبایی و ابهت را می توان از قرن پنجم و ششم تا کنون در این بنای عصر سلجوقی و مغولی دید.

در درون آرامگاه دو قبر است که نمی توان دانست کدامین قبر بابا افضل است ،‌چون تابلو و نوشته ای بر آن نیست. خادمی است که شاید به پرسشی پاسخی کوتاه بدهد. اما این که بابا افضل کیست؟ هیچ نوشته ای ندارد و تنها وصیت نامه و سفارش نامه ای او به پیروان سیر و سلوک است که خودنمایی می کند و هر جانب که رو کنی نسخه ای از آن در حجم و اندازه های مختلف می یابی.

البته اشعاری از بابا افضل در وصف امیرمومنان(ع) روی بنرهایی نوشته شده است که خود گواه روشنی در ولایت مداری ایشان است؛ چرا که کاشان در طول تاریخ همانند قم مرکز اهل بیت(ع) بوده است و شیعه و پیرو دلباخته.

از آن همه مصنفات وی در عرفان و فلسفه و منطق و کلام که به زبان شیرین فارسی نگاشته است، هیچ نامی برده نشده است و از تاثیر گذاری ایشان در فرهنگ و فلسفه و عرفان نیز هیچ نشانی نیست. این همه غفلت بر سر قبر و آرامگاه آن شاعر و عارف به نام قرن ششم و هفتم(ظاهرا در سال 550 متولد و در سال 610 درگذشته است) نابخشودنی است. می شد با کتبیه ای هر چند کوتاه از زندگی نامه اش، این عارف را معرفی کرد و به مردم شناساند.

در کنار بابا افضل قبر پادشاه زنگبار آفریقایی را می یابی که به سبب شهرت بابا افضل پادشاهی را رها کرده و به ایران آمده و در این کوه و دره خدا را در کنار بابا می جوید و در نهایت در کنارش مدفون می شود. شاید پادشاه زنگبار بودن مهم نباشد؛ ولی باید دانست که زنگبار هر چند جزیره ای در اقیانوس هند است؛ ولی مرکز پادشاهی بزرگی بود که از تانزانیا تا موزامبیک و کنیا و ماداگاسکار و کومور ادامه داشته است و سرتاسر شرق آفریقا را تحت سلطه داشته است.

این که در طول تاریخ پانصد ساله یا بیش از آن شیرازیان دولتی در آفریقا با مرکزیت زنگبار ساخته اند و ادامه دهندگان آن عمانی ها با غلبه فرهنگ ایرانی آن را حفظ کرده اند، برای بسیاری ناشناخته باشد؛ ولی از همین اشاره می توان دریافت که کسی به عشق خدا دنیا را بگذارد و از آن اوج پادشاهی خود را به روستای دور افتاده در قلب کویر ایران در کاشان برساند و شاگردی کند و نان جو بخورد این شاید کار هر کسی نباشد؛ جز همان شاه زنگباری با عشق الهی.

از کنار بوستان سبزی که مردمان را در کنار آرامگاه گرد آورده و کنار بستر رودخانه فصلی و خشک امروزی گذشتم و در میان درختان تبریزی، سپیدار، توت و گردو که سایبان چند ده متری سرم بودند در کوچه های غریب روستا مانند بابا افضل قدم زدم و از این همه خلوت بهره بردم.

کوچه های آن خلوت از هر گونه گله گاو و گوسفندی است و به ظاهر این امور از این دهات و روستاهای ایران ور افتاده است. دیگر بوی پهن گاو و گوسفندی نمی آید؛ چنان که تنها چند سگی از گله و چند بز و گوسفند در این روستاها زندگی روستایی را پایان می دهند و شهر را به روستا می اورند.

شورای روستا گامی بر داشته تا دسترسی به آرامگاه آسان شود؛ چون در حال تخریب خانه های بودند تا راهی از میان این کوچه های تنگ بگشایند. در این روستا مساجد و تکایای چند وجود داشت. مساجد آن بزرگ بودند و این خود گواه روشنی بر تعبد مردمان آن جاست. مسجد جامع آن درختان کهنسال چناری را در آغوش گرفته بود که بخش اعظم آن خشک شده بود و تنها بخشی از نوک درخت هنوز سر سبز بود. گمان می کنم عمری چند هزار ساله داشت با آن عظمت تنه اش که آدمی را به شگفتی می آورد. البته تنه درختان توت آن خود گواهی بر دیرینگی این روستاست. بی خود نیست که آثار پیش از هخامنشی نیز در این روستا کشف شده است.

به هر حال، روستای مرق و سادیان زیباست و دست کمی از نیاسر و قمصر ندارد با آن آرامگاه یگانه عارف قرن ششم چون گوهری در آسمان کاشان بلکه کویر ایران می درخشد. باشد پاس داشت این نام باشیم و حق ایران و ایرانی را به خوبی ادا نماییم.

درپایان چند شعر از پیر و بابای فرزانه ایران که چون بابا طاهر به پارسی خوش می سرود.


این شور ببین که در جهان افتاده است

                                        خلق از پی سود در زیان افتاده است

         به زان نبود که ما کناری گیریم

                                       ای وای بر آنکه در میان افتاده است

 ( بدبخت کسی که در میان افتاده است )


 

                بد اصل که او چو خواجه گردد نه نکوست !

                                                      مغرور شود نداند از دشمن دوست

              گر دایره ی کوزه ز گوهر گیرند

                                                     از کوزه همان برون تراود که در اوست


  


                گفتم همه ملک ِ حسن سرمایه ی تست

                                                  خورشید فلک چو ذره در سایه ی تست

               گفتا غلطی ز ما نشان نتوان داد

                                                 از ما تو هر آنچه دیده ای پایه ی تست

 


         شب خیز که عاشقان به شب راز کنند

                                                         گرد در و بام دوست پرواز کنند

        هرجا که دری بود به شب در بندند

                                                       الا در ِ دوست را که شب باز کنند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 14:36  توسط خلیل منصوری  |